close
تبلیغات در اینترنت
هارون بهیار

هارون بهیار

هارون بهیار
...

دردهایم شعر شد آهسته با من پیش رفت
مرد شاعر بارها تا مرز مردن پیش رفت...
عشق آمد، رفت، درد آمد، نرفت و اشک‌هام
از مسیر گونه تا آغوش دامن پیش رفت
بارها می‌شد بمیرم، شانس هم‌راهم نبود
یعنی این‌که دار تا نزدیک گردن پیش رفت
آرزویم بود تا که بشگفم اما نشد
غنچه‌یی بودم که تا مرز شگفتن پیش رفت
سعی کردم بارها تا که بمیرم، ترس داشت
هیچ گاهی هم ندیدم در خود اصلاً پیش‌رفت


امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : "شعرای معاصر"شعرای افغان"هارون"بهیار"هارون بهیار" ,

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی


مطالب گذشته

» اشک (نوشته ای از دکتر علی شریعتی) »» سه شنبه 25 آبان 1395
» نظر دل »» دوشنبه 24 آبان 1395
» تنها یاد »» یکشنبه 23 آبان 1395
» غزلي از عبيد زاكاني »» یکشنبه 16 خرداد 1395
» مي خندد ، شعري از نيما يوشيج »» یکشنبه 16 خرداد 1395
» شعري از بهار »» یکشنبه 16 خرداد 1395
» غزلی از صائب تبریزی »» یکشنبه 02 خرداد 1395
» اسرار التوحيد »» دوشنبه 07 اردیبهشت 1394
» میر بهادر واصفی »» یکشنبه 30 فروردین 1394
» صفیه بیات »» یکشنبه 30 فروردین 1394