close
تبلیغات در اینترنت
شعري از بهار

شعري از بهار

بکرد ای جوهر سیال در مغز بهار امشب
سرت گردم‌نجاتم ده ز دست روزگار امشب

بر یاران ترش‌روی آمدم زبن تلخکامی‌ها
ز مستی خندهٔ شیربن به روبم برگمار امشب

ز سوز تب نمی‌نالم طبیبا دردسرکم کن
مرا بگذار با اندیشهٔ یار و دیار امشب

هزاران زخم کاری دارم اندر دل ولی هر دم
ز یک زخم جگر ترساندم بیماردار امشب

گرم خون‌از جگر بیرون زند نبود عجب زبرا
که ‌از خون ‌لب‌ به‌ لب گشته ‌است‌ این‌قلب‌ فگار امشب

فنای سینه‌ر‌بشان گرمی ناب است ای ساقی
بده جامی و برهانم ز رنج انتظار امشب

شب‌هجرانم‌از جان‌سیرکرد آن‌زلف‌پرخم کو
که در دامانش آویزم به قصد انتحار امشب

مده‌داروی‌خواب‌ای‌غافل‌از شب‌زنده‌داری‌ها
خوشم با آه آتشناک و چشم اشگبار امشب

اگر نالد «‌بهار» از زخم دل نالد، نه زخم سل
پرستاران ‌چه ‌می‌خواهید ازین ‌بیمار زار امشب


امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی


مطالب گذشته

» اشک (نوشته ای از دکتر علی شریعتی) »» سه شنبه 25 آبان 1395
» نظر دل »» دوشنبه 24 آبان 1395
» تنها یاد »» یکشنبه 23 آبان 1395
» غزلي از عبيد زاكاني »» یکشنبه 16 خرداد 1395
» مي خندد ، شعري از نيما يوشيج »» یکشنبه 16 خرداد 1395
» شعري از بهار »» یکشنبه 16 خرداد 1395
» غزلی از صائب تبریزی »» یکشنبه 02 خرداد 1395
» اسرار التوحيد »» دوشنبه 07 اردیبهشت 1394
» میر بهادر واصفی »» یکشنبه 30 فروردین 1394
» صفیه بیات »» یکشنبه 30 فروردین 1394